یادداشت های یک روزنامه نگار اخراجی

 

خزعبلات

یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱

 

اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند؟!

 

پيام هاي ديگران ()

 

بعد از 1 سال و حدودا 4 ماه

شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

 

تمام تلاشم این بود که عشقم قاب عکس نشه!

ولی شد...

فکر کنم اتفاق مبارکی بود

پی نوشت:

وقتی نوشته های قدیم رو میخونم اوق میزنم انقده دل دل کردم که مثل لینک (بلا نسبت) دوستان 1 حالی هم به نوشته های پیشین بدم ولی دلم نیومد.

 

پيام هاي ديگران ()

 

قلب های یخی و قهوه های تلخ...

پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩

 

خیلی وقت بود که به این فکر کرده بودم ازین تیتر استفاده کنم

که مثلا در زندگی روزمره ی ما به انسان هایی بر میخوریم که...

و خلاصه یه جوری که اصلا ربطی به این سریال های شبکه ی خانگی نداشته باشه از ترکیب اسمشون یه نوشته ی جالب -از دید خودم البته- داشته باشم.

نشد، حالا هر جوری میشه توجیه ش کرد،

رخوت و تنبلی، شور محرم، استرس امتحانات (فقط استرس! نه هیچ چیز دیگه!) و...

اما حالا که بعد از مدت ها دوباره نشستم پشت کیبرد و اونکاری که عبدا... بشدت ازش متنفره یعنی تایپ دو انگشتی! رو انجام میدم، دلیلم برای ننوشتن از این تیتر چیز دیگه ایه!

اونهم سریال ٢۴

سریال جذابی که بدجور چیزی بغیر از جذابیتش من رو گرفته!

و اونهم مسائل سیاسی ایه که باعث میشه یه سریال با خرج کلان در سال٢٠٠١ درست بشه، تا بعد از ٧ سال یعنی سال ٢٠٠٨ شخصی سیاه پوست به اسم بارک اوباما رئیس جمهور ایالات متحده بشه.

و این برای من خیلی جذاب تر از حرکات بازیگر نقش اول سریال یعنی کیفر سادرلند است.

 

پيام هاي ديگران ()

 

 

جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩

 

اگر که دلسوخته ای با تو  غریبه نیستم
که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم
مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط
حقیقت مرا ببین در این زمانه ی غلط!

 

 

متاسفم... بازم آرامشت رو بهم زدم.

 

پيام هاي ديگران ()

 

طرفای شما چی بهش میگن؟

دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩

 

می داند قانون حق را به او نمیدهد اما سراسر وجودش یقین دارد که حق است، درست عین حق.

می داند اگر مامور آمد اولین بساطی که جمع میشود وسایل اوست

اولین توهینی که می شود به اوست و خدا کند کار به چک و لگد نرسد که باز می داند اولین ها نثارش می شوند

پیرمرد که تا شانه اش هم نمی رسد خط و نشان برایش می کشد و دائم با پا به بساط او می زند و با دست به سینه اش می کوبد

هم او و هم پیرمرد شش تیغه می دانند که در حالت عادی، یعنی اگر پای بساط و در واقع سرمایه اش در میان نبود به سختی می شد زنده پیرمرد را از زیر دستان قوی اش بیرون کشید.

دستانی که حالا اگرچه مشت اند اما پر واضح ست که لبریز از صبر اند.

اما ایستاده است و باید بایستد.

شاید نگاه چشم انتظاری که به دستان او امید بسته است میخکوبش کرده و شاید نمی تواند دوباره و دوباره این جمله را بکار ببرد که: باز هم نشد!

فریاد میکشد:

_ آخه با غیرت مگه جای تو رو تنگ کردم؟ مگه توی مغازه ی تو بساط پهن کردم؟ روی زمین خدا، با سه متر فاصله از مغازت دارم نون درمیآرم؟ چرا باید از تو فحش بخورم؟

همه برای لحظه ای ساکت میشوند انگار خیلی وقت است طنین صدای مردی دراین حوالی نپیچیده است، ولی پیرمرد که میداند قانون حق را به او میدهد بازهم از موضع قدرت حرف می زند و تهدیدش را عملی می کند.

کاری که نباید می شد، شده بود و او با حسرت به سرمایه ای که تا دقایقی دیگر لگدمال قانون می شود نگاه می کرد

ایستاده بود، نمیخواست قدمی عقب برود

سروان و سرباز آمدند، پیرمرد نگاهی لبریز از رضایت بهش انداخت

سرباز رسیده نرسیده با دو دست محکم به سینه اش می کوبد و به عقب هدایتش می کند تا غنیمت های امشبش را جمع کند و با لحنی سرشار از تهدید می گوید:

_ سی دیِ غیر مجاز!

ملتمسانه به سروان نگاه می کند:

_ جناب سروان بقرآن همشون ایرانی ان و مجاز

اما سروان اصلا توجهی به او ندارد و توضیحات پیرمرد را گوش می کند

دیگر توانی برایش نمانده، هر کاری از دستش بر میآمده انجام داده، از التماس گرفته تا فریاد و... دیگر ذهنش بجایی نمی رسید سرباز را نگاه می کند که پیروز مندانه پارچه ای را که به زعم خودش محتوی سی دی هایِ غیرمجاز است جمع می کند و درون کیف مخصوصی که با خودش آورده می گذارد.

یکی از توی جمعیت می گوید:

_جمع نکن نامرد، یعنی بره دزدی کنه نون دربیاره؟

دیگری رو می کند بهش و می گوید:

_ التماسش کن، دست رو دست گذاشتی که دار و ندارت رو ببرن؟!

پیرمرد حرف و شکایتش که تمام می شود،‌ می ایستد عقب و نتیجه ی کارش را مشاهده می کند

او همچنان ایستاده است، سروان که جلو آمد دوباره جمله اش را تکرار کرد:

_جناب سروان بقرآن همشون ایرانی ان و مجاز، بگید بهم برشون گردونن

سروان اما بی توجه به حرف های او با تشر شروع به یادآوریِ قانون می کند.

دیگر  حتی نایِ گوش کردن به صحبت هایِ قانونیِ جناب سروان را نداشت.

تمام حق و قانونی که آنها ازش سخن می گفتند برایش ناحق و بی قانونی بود.

پیراهنش از عرق خیس شده بود و به بدنش چسبیده بود به پیرمرد نگاه کرد و بعد نگاهش را از پیراهن سفید و اتو کشیده ی او گرفت و اینبار به مغازه ی ساعت فروشی چشم دوخت.

شاید به این فکر می کرد که هنگامی که در شرجیِ ۴۵ درجه ی اهواز عرق ریزان و بدون جایی حتی برای نشستن مشغول نان درآوردن بود، کجایِ کاسبی پیرمردی را کساد کرده بود که پشتِ دخلِ مغازه روی صندلی کارش لم داده و به لطف کولرهای ٣٠٠٠٠و دو تکه ی O,GENERAL دمای مغازه اش از ٢٠درجه تجاوز  نمی کرد.

دیگر به تنگ آمده بود و رو به سروان کرد که حالا منتظر جواب به این سوال بود:

_ چند بار به جرم سد معبر وسایلت ضبط شده و ازت تعهد گرفته شده؟ هنوز نفهمیدی که قانون چی میگه؟

زل زد تو چشمای سروان و دست کشید به پیرمرد:

دهنش رو باز کرده و شروع کرده به فحش دادنم، زده تخت سینه م و تحقیرم کرده،چرا؟ چون اون مغازه داره و من بدبختم و مجبورم رو زمین بساط پهن کنم؟

پی نوشت:

عبدا... داشت قسمت هایی از جراحت رو که ندیده بودم برام تعریف می کرد، یکی از جاهایی که خیلی خوشش اومده بود رو تعریف میکرد

گفت: وقتی انسی و اسماییل برای بهم زدن عقد امیرحافظ اومده بودن که یه جورایی از دل بزرگ در بیآرن

بزرگ که میبینه اونا اینقدر بی شرمانه همچین تقاضایی دارن درحالی که دختر حامله ش اسمی تو شناسنامه ش نیست، رو میکنه به انسی و کلی حرف میزنه و آخرش این رو میگه که:

طرفای شما نمیدونم چی بهش میگن! ولی طرفای ما بهش میگن "ناموس"

پی نوشت ٢:

وقتی که شروع کردم به نوشتن این قضیه با اسم "طرفای شما چی بهش میگن" به اشتباه کلمه ی "غیرت" جای "ناموس" توی ذهنم بود خواستم پاکش کنم و تیتر و عوض کنم دلم نیومد، حتما بی حکمت نیست.

پی نوشت ٣:

تصمیم نداشتم و ندارم به این سادگی ها دوباره شروع کنم به نوشتن

اما دیشب خیلی دردم اومد، باید مینوشتم و شاید این نوشتن شکرانه ی اون احساس دردِ.

و اینکه خدایا نیآد اون روزی که میبینم یه مرد میشکنه و من دردم نیآد.

 

پيام هاي ديگران ()

 

اعدامی

شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩

 

یکسال پیش این موقع...

امروز داشتم خاطراتم را مرور میکردم.

خدایا از شهریور ٨٨ تا شهریور ٨٩ چه گذشت بر من؟ دوستانی داشتم! بهتر از آب روان و...

اما حالا یکی از همون بهتر از آب روان ها پیامک میدهد که:

...م هم نیستی!

عجب!

به او گفتم که یادش میدهم چطور با یک اعدامی حرف بزند...

اما سرد شدم ، و خداراشکر میکنم که آن موقع که جوگیر شده بودم مسافر بودم و دور از نت و حالا که مسافر نیستم و نزدیک نت جوگیر نیستم.

گفتم و تهدید کردم که مینویسم و باید مینوشتم.

باید دست بقلم میشدم و دوباره شروع به نوشتن میکردم و این نوشتن نه از جنس نوشتن های همیشه که به رنگ سبز یا صورتی بود بلکه از جنس خون، به رنگ قرمز...

نوشته هایی که پای خیلی ها را دوباره میآورد وسط.

و این همه به چه قیمتی؟ به قیمت به خاک مالاندن پوز کسی که در کمتر از ١٠دقیقه میگوید غلط کردم و اینبار در کمتر از نیم ساعت میگوید: _نه! به خودم احترام گذاشتم که از تو معذرت خواهی کردم و به غلط کردم افتادم! تو همان آدم کثیف و آشغال و ... و دوباره شروع میکند به فحاشی؟ کسی که حدودا ١٠ باری تا بحال گفته است که این آخرین پیام من است و دوباره و دوباره داده؟

نه نمی ارزد.

میگوید مرا شناخته! و من چه بگویم وقتی هنوز خودم را نمیشناسم؟

اما اعدامی، یعنی کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

و من اعدامی ام...

 

پيام هاي ديگران ()

 

شوکران

چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩

 

چشمانم را میبندم و خود را به آغوش پرتگاهی میسپارم که میدانم سرانجامی ندارد جز نابودی.

خدایا این شوکران را به سلامتی تو مینوشم.

باز هم مدارا کن با این دیوانه...

 

پيام هاي ديگران ()

 

 

چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸

 

پدر و مادرم میخواستن سیسمونی بچه ی فاطمه رو از تهران تهیه بکنند، قرار به این شد که من هم برم باهاشون، پیش خودم کیف کره بوم که سر راه میام پیش تو و یه روزی میمونم، وقتی هنوز مسیری رو از شهر خارج نشدیم بهت اسمس دادم

گفتم محمد دارم امشب میآم پیشت قم.

هنوز جوابت توی گوشی هست، یادته گفتی:سلام آقا علی، واقعا چه توفیقی! ما خوشحال میشیم، با چی میآی که امشب میرسی؟

همین پیام اول من کافی بود که باعث بشه سیل پیامهای تو بیاد، هر چند ساعتی که من مسیر کسل کننده رو داشتم میومدم پیام های تو هم میومد،کجا رسیدید؟ شب ساعت چند میرسی؟ الآن تو راهی؟ اگه بابات تو شهر نمیخواد بیاد من وسیله دارم میتونم بیام دنبالت و...

اول قم رسیده بودیم و نزدیک تو بودیم از شانس بد لاستیک ماشین ترکید، حالا این مامانم بود که بیشتر از اینکه نگران ما باشه که توی این شهر غریب باید تایر عوض کنیم نگران تو بود که توی سرما معطل من داری میشی، میگفت علی بیا تاکسی بگیر و برو پیش محم، ولی خوش هم میونست که حرفش نشده.

بالاخره رسیدیم بهت، یادته توی اون هوای سرد مامان و بابام پیش پای تو از ماشین پیاده شدن و تمام قد ایستادن به تماشات. راستی وقت نشد بهت بگم هر موقع مامانم و بابام میدیدنت میومدن میگفتن علی بیا همین الآن درست رو ول کن برو حوزه ببین محمد ماشاالله چی شده، منم که حرفی نداشتم اما خودشون جدی که بهش فکر میکرن پشیمون میشن که من درسم رو ول کنم و برم حوزه.

من پیاده شدم و اونا رفتن. حالا من تنها بودم و تو. خدایا کاش زمان می ایستاد، قسم میخورم که در کنار هیچ کسی به اندازه ی تو آرامش نداشتم

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

علی


resane_nasle3@yahoo.com

 

موضوعات

داستان های خودم(حال میکنی اعتماد به نفس رو!!!)(٢)
اعتماد(۱)
خاطرات عمره ی دانشجویی(۱)
 


 

?? ????