می داند قانون حق را به او نمیدهد اما سراسر وجودش یقین دارد که حق است، درست عین حق.
می داند اگر مامور آمد اولین بساطی که جمع میشود وسایل اوست
اولین توهینی که می شود به اوست و خدا کند کار به چک و لگد نرسد که باز می داند اولین ها نثارش می شوند
پیرمرد که تا شانه اش هم نمی رسد خط و نشان برایش می کشد و دائم با پا به بساط او می زند و با دست به سینه اش می کوبد
هم او و هم پیرمرد شش تیغه می دانند که در حالت عادی، یعنی اگر پای بساط و در واقع سرمایه اش در میان نبود به سختی می شد زنده پیرمرد را از زیر دستان قوی اش بیرون کشید.
دستانی که حالا اگرچه مشت اند اما پر واضح ست که لبریز از صبر اند.
اما ایستاده است و باید بایستد.
شاید نگاه چشم انتظاری که به دستان او امید بسته است میخکوبش کرده و شاید نمی تواند دوباره و دوباره این جمله را بکار ببرد که: باز هم نشد!
فریاد میکشد:
_ آخه با غیرت مگه جای تو رو تنگ کردم؟ مگه توی مغازه ی تو بساط پهن کردم؟ روی زمین خدا، با سه متر فاصله از مغازت دارم نون درمیآرم؟ چرا باید از تو فحش بخورم؟
همه برای لحظه ای ساکت میشوند انگار خیلی وقت است طنین صدای مردی دراین حوالی نپیچیده است، ولی پیرمرد که میداند قانون حق را به او میدهد بازهم از موضع قدرت حرف می زند و تهدیدش را عملی می کند.
کاری که نباید می شد، شده بود و او با حسرت به سرمایه ای که تا دقایقی دیگر لگدمال قانون می شود نگاه می کرد
ایستاده بود، نمیخواست قدمی عقب برود
سروان و سرباز آمدند، پیرمرد نگاهی لبریز از رضایت بهش انداخت
سرباز رسیده نرسیده با دو دست محکم به سینه اش می کوبد و به عقب هدایتش می کند تا غنیمت های امشبش را جمع کند و با لحنی سرشار از تهدید می گوید:
_ سی دیِ غیر مجاز!
ملتمسانه به سروان نگاه می کند:
_ جناب سروان بقرآن همشون ایرانی ان و مجاز
اما سروان اصلا توجهی به او ندارد و توضیحات پیرمرد را گوش می کند
دیگر توانی برایش نمانده، هر کاری از دستش بر میآمده انجام داده، از التماس گرفته تا فریاد و... دیگر ذهنش بجایی نمی رسید سرباز را نگاه می کند که پیروز مندانه پارچه ای را که به زعم خودش محتوی سی دی هایِ غیرمجاز است جمع می کند و درون کیف مخصوصی که با خودش آورده می گذارد.
یکی از توی جمعیت می گوید:
_جمع نکن نامرد، یعنی بره دزدی کنه نون دربیاره؟
دیگری رو می کند بهش و می گوید:
_ التماسش کن، دست رو دست گذاشتی که دار و ندارت رو ببرن؟!
پیرمرد حرف و شکایتش که تمام می شود، می ایستد عقب و نتیجه ی کارش را مشاهده می کند
او همچنان ایستاده است، سروان که جلو آمد دوباره جمله اش را تکرار کرد:
_جناب سروان بقرآن همشون ایرانی ان و مجاز، بگید بهم برشون گردونن
سروان اما بی توجه به حرف های او با تشر شروع به یادآوریِ قانون می کند.
دیگر حتی نایِ گوش کردن به صحبت هایِ قانونیِ جناب سروان را نداشت.
تمام حق و قانونی که آنها ازش سخن می گفتند برایش ناحق و بی قانونی بود.
پیراهنش از عرق خیس شده بود و به بدنش چسبیده بود به پیرمرد نگاه کرد و بعد نگاهش را از پیراهن سفید و اتو کشیده ی او گرفت و اینبار به مغازه ی ساعت فروشی چشم دوخت.
شاید به این فکر می کرد که هنگامی که در شرجیِ ۴۵ درجه ی اهواز عرق ریزان و بدون جایی حتی برای نشستن مشغول نان درآوردن بود، کجایِ کاسبی پیرمردی را کساد کرده بود که پشتِ دخلِ مغازه روی صندلی کارش لم داده و به لطف کولرهای ٣٠٠٠٠و دو تکه ی O,GENERAL دمای مغازه اش از ٢٠درجه تجاوز نمی کرد.
دیگر به تنگ آمده بود و رو به سروان کرد که حالا منتظر جواب به این سوال بود:
_ چند بار به جرم سد معبر وسایلت ضبط شده و ازت تعهد گرفته شده؟ هنوز نفهمیدی که قانون چی میگه؟
زل زد تو چشمای سروان و دست کشید به پیرمرد:
دهنش رو باز کرده و شروع کرده به فحش دادنم، زده تخت سینه م و تحقیرم کرده،چرا؟ چون اون مغازه داره و من بدبختم و مجبورم رو زمین بساط پهن کنم؟
پی نوشت:
عبدا... داشت قسمت هایی از جراحت رو که ندیده بودم برام تعریف می کرد، یکی از جاهایی که خیلی خوشش اومده بود رو تعریف میکرد
گفت: وقتی انسی و اسماییل برای بهم زدن عقد امیرحافظ اومده بودن که یه جورایی از دل بزرگ در بیآرن
بزرگ که میبینه اونا اینقدر بی شرمانه همچین تقاضایی دارن درحالی که دختر حامله ش اسمی تو شناسنامه ش نیست، رو میکنه به انسی و کلی حرف میزنه و آخرش این رو میگه که:
طرفای شما نمیدونم چی بهش میگن! ولی طرفای ما بهش میگن "ناموس"
پی نوشت ٢:
وقتی که شروع کردم به نوشتن این قضیه با اسم "طرفای شما چی بهش میگن" به اشتباه کلمه ی "غیرت" جای "ناموس" توی ذهنم بود خواستم پاکش کنم و تیتر و عوض کنم دلم نیومد، حتما بی حکمت نیست.
پی نوشت ٣:
تصمیم نداشتم و ندارم به این سادگی ها دوباره شروع کنم به نوشتن
اما دیشب خیلی دردم اومد، باید مینوشتم و شاید این نوشتن شکرانه ی اون احساس دردِ.
و اینکه خدایا نیآد اون روزی که میبینم یه مرد میشکنه و من دردم نیآد.